می‎گویند بدنامی بهتر از گمنامی‎ست؛ به نظر می‎رسد مدتی‎ست برخی چنین اصلی را سرلوحه کارشان قرار داده‎اند. میانه‎ای با مرادبازی و مریدپروریها ندارم اما اوضاع و احوال چنان است که آدم حسرت روزهایی را می‎خورد که می گویند این ادبیات بزرگترانی داشت که چنین جماعتی از ترس آنها زبان در کام می‎گرفتند و یا با یک چشم غره آنها سکوت اختیار می‎کردند. روزهایی که شهر اینطور در دست بچه‎هایی مثل من نیفتاده بود!

روزگار غریبی‎ست من نوعی می‎توانم در همین وبلاگ تازه گشوده بنای دادوهوار و وصله زدن به این و آنان را راه بیندازم و ادعاهای عجیبی کنم که چنینم و چنان و دیگران فلانند و بهمان و...از آنجا که حاشیه همواره جذاب‎تر از متن است، با بالا رفتن بازدیدهای وبلاگم احساس کنم که چهرهای موثر در ادبیات امروزم.

این مساله نشان می‎دهد که با وجود این همه آه و ناله که سانسور بلند است، اگر خود ما سکان آن را بدست بگیریم به مراتب بدتر عمل خواهیم کرد، و آشکار  کمر به حذف  رقبا (اگر اصلا چنین رقابتی در اصل وجود داشته باشد) خواهیم بست، البته برای من نوعی خوب است که چنین رقبا یا به عبارت بهتر دشمنانی را ابداع کنم چون با پیش کشیدن پای آنها ابتدا به خودم موجودیت میدهم، حالا من در این ادبیات چه کردهام و نسبتم با آن چیست؟ مثلا وبلاگی دارم که پنجاه تا یادداشت کوتاه در آن نوشتهام و البته پدر بزرگم به شغل شریف صحافی مشغول بوده و از این دست...(خودم را مثال میزنم تا خدای نکرده سوءتفاهم نشود!) این گونه است که کسانی که بیرون از گود نشسته‎اند از خودشان می‎پرسند که آیا واقعا کسی در این شرایط یک دوست واقعی دارد؟

(چند روز پیش مطلبی خواندم در وبلاگ آقای داوود غفارزادگان (اینجا) که بسیار خوب و پخته به این ماجرا و فضایی که وجود دارد پرداخته است. این مطلب را حتما بخوانید چرا که واقعا برای جوانان خامی مثل من حرفهای سودمند زیادی دارد.)

نمی دانم که چه اصراری هست که دوره بیفتیم و با چهره دایه مهربان‎تر از مادر، برای ادبیات، سینه سپرکنیم و بخواهیم برای دیگران ادبیات را معنی کنیم که ادبیات این هست و آن نیست، این یکی پیش پا افتاده است و آن یکی (که احتمالا خود را نمایندهاش به شمار می‎آوریم) اصیل است و ماندگار و...  بالاخره آدم باید به یک جایی برسد و بعد بیاید بنشیند و از این احکام صادر کند، مثلا سارتر که روزگاری نشست «ادبیات چیست؟» را نوشت، لااقل به یک حدی از اعتبار رسیده بود که بیاید در حوزه ادبیات نظریه پردازی کند  هرچند بعد هم زیراب تئوری پردازیاش توسط کسانی چون رولان بارت خورد. چرا که دوران جدیدی شروع شده بود که این جور احکام صادر کردن دیگر در آن جایی نداشت. حالا این ماجرا مربوط است به آدمی به بزرگی سارتر و آن هم در حدود پنجاه سال پیش که هنوز خیلی از بحث‎های دوران مدرنیته و پست مدرنیته شروع نشده بود؛ اما وقتی یکی مثل من هنوز کاری نکرده میآید این تئوریپردازیها را میکند،  یک آدم سرد و گرم کشیده مثل آقای غفارزادگان آه از نهادش بلند می‎شود و می‎خواهد بفهماند که تورو خدا این تابلو بازیها و به عبارت بهتر بچه بازی‎ها را کنار بگذارید. بعضی کسان دیگر هم هستند که از این همه زور زدن من نوعی خنده شان می گیرد و اصلا مرا جدی نمیگیرند.

جو بسیار خراب‎تر از این حرفهاست، یادم هست که ان روزهای اول که این وبلاگ را راه انداخته بودم در پستی نوشتم که فلان کتابها در مدت کوتاهی تجدبد چاپ شدهاند و از این بابت ابراز خوشحالی کردم. یکی از اهالی همین ادبیات که خب من این وبلاگ را به پیشنهاد او راه انداختم (واین هم ماجرایی دارد) به من ایمیل زد که فلانی از این چیزها ننویس که به تو وصله پاچهخواری این و آن را می‎چسبانند! در حالی که من واقعا صادقانه این مطلب را نوشته بودم، نه کتابی دارم که بخواهم با خودشیرینی برای این و آن ببرم توسط فلان ناشر منتشر کنم و نه بده بستانی با کسی، حرفم را هم بدون این محافظه‎کاری ها می‎زنم.

بگذریم با این حال صرف نظر از بعضی محافظه‎کاری‎های بی‎حد و اندازهی برخی از اهالی ادبیات، از این که بعصی نشسته ( خوب یا بد ) کار خودشان را میکند و برای دیگران نسخه نمی‎پیچند جای تقدیر دارد.

فضای مجازی با وجود همه تبعات منفی که داشته، مثلا اینکه یکی مثل من که قبلا به راحتی نمیتوانست نظرات و ادعاهای عجیب و غریب خود را پخش و پلا کند، چون کسی حاضر نمی شد این نسخه پیچیدن ها را منتشر کند، اما حالا از طریق وبلاگم می‎آیم این کار را به راحتی می‎کنم. اما همین فضا این حسن را هم دارد که دست برخی را رو می‎کند، فقط کافی است نگاهی به وبلاگها وسایت‎هایشان و خبرهایی که لینک می‎دهند بیندازید، بعضی که کوچکترین و کم ارزش‎ترین اخبار باربط و بی ربط به ادبیات را لینک می دهند به شکل بسیار آشکاری دست به سانسور برخی دیگرازخبرها و مطالب می‎زنند و درواقع می کوشند آن کسانی را که رقیب میپندارند از این طریق حذف کنند. به این خاطر است که میگویم برخی اگر آب پیدا کنند، بهترین شناگر هستند! کافی‎ست یک نفر که مدتی فضای مجازی را رصد کرده بنشیند و دست به تجزیه تحلیل بزند آنوقت به نتایج بسیار جالبی خواهد رسید. گاهی این فضا واقعا مرا سرخورده می کند و به خودم می‎گویم آدمهایی که اینقدر کوچکند که فکر می‎کنند برای رقابت با فلان کتاب یا نویسنده باید به حذف اخبار مربوط به آن بپردازند و دیگر کارهای چیپی از این دست،آثارشان چه چیز ارزشمندی برای من نوعی می‎تواند داشته باشد؟

تجربه این مدت کوتاه دو و سه ماهه حضور در فضای مجازی برای آدمی مثل من که همیشه از دور جریان را دنبال کرده‎ام بسیار ارزشمند بود چون دیدم که صدای دهل واقعا از دور خوش است! و داخل شدن در میان این جمع اصلن حسنی ندارد. از همه این‎ها که بگذریم من که فکر نمی‎کنم این دعواها ربطی به ادبیات داشته باشد، ادبیات بهانه است تا به آویختن به آن دمار از روزگار هم در بیاورند.

به همین خاطر من آمارهای وبگذر را زیر نظر گرفتم، و با تجزیه تحلیل آن به نتایج جالبی رسیدم که شاید در یکی از پست های بعدی به عنوان تحلیلی مصداقی آن را منتشر کنم. من هیچ یک از آدمهای این فضا را به شخصه نمیشناسم اما در همین مدت کم می‎توانم تحلیل کنم که کی‎با کی‎ست و کی سایه‎ی کی را  تیرمی زند و از این جور کارهای پیش پا افتاده که باعث شده رغبت نکنم بیش از این به چنین فضایی نزدیک بشوم. چراکه در این فضا و برای این جماعت ادبیات وسیله است نه هدف!

این جاست که بازهم می رسیم به همان حرف آقای غفارزادگان که:

«حضرات برای یک بار هم شده باید کلاه و لچک شان را قاضی کنند که چه می خواهند. ارتکاب ادبی در این سامان به هر کیفیت و روشی که صورت بگیرد بی ارج و قرب ترین کار است. یک بار برای همیشه باید مشخص بشود که دعوا سر چیست و در این بی مکانی کی جای کی را تنگ کرده است. این اتهام ها و فحاشی ها و توهین ها، این اصرار عجیب بر رقیب تراشی ها و توهم توطئه به خاطر کدام مساله و مورد مادی  یا معنوی ست. این ذهن های بیمار که مدام در حال تقسیم بندی و اسم گذاری و عنوان بندیاند، چه چیزی را می خواهند ثابت کنند؟هر نویسنده ای به هر شیوه ای که بنویسد و متعلق به هر مکان و جغرافیایی که باشد و هر مسلک و عقیده ای که داشته باشد یک صداست. هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است. خاموش کردن هر صدا و از میدان به در کردن هر نویسنده قبل از همه محروم کردن خود از یک دنیای برساخته ی متفاوت است. کاسب کارترین نویسنده هم اگر یک جو عقل توی سرش باشد، به خاطر خودش هم شده به خاموشی و انزوای هیچ صدایی ـ حتا مبتذل و سخیف هم ـ تن در نمی دهد.  هر حذفی مقدمه ای ست بر حذفی دیگر در صفی که همه کنار هم ایستاده اند نه مقابل هم. در جامعه ی حذفی، همیشه نوبت بعدی مال آن کسی ست که پشت سر فرد حذف شده ایستاده و از حس پیروزی احتمالن  نیشش تا بنا گوش باز است.  میدان دادن به فرصت طلبانی که ارتزاق شان از تن بی خون ادبیات است،باعث شده که جامعه ادبی در این سال ها دچار تشتت، کم تحملی و بی خردی مضاعف از گذشته گانش شود. دعواهای ظاهرن ادبی حالا به قومیت ها ، جغرافیا ، تجربه های زیستی ، جنسیت و شغل نویسنده ها هم کشیده شده. ما سالیان سال است که  چوب افراط و تفریط ها  را می خوریم. نه آن  ادبیات نستوه فقر و فاقه که جانشین ژورنالیزم ترسخورده و دست به عصا شده بود گلی به سرکسی زد، نه این ادبیات متفرعن خزیده زیر پوستین آوانگاردیسم  نوکیسه های جامعه دزدسالار گلی به سر کسی خواهد زد. ادبیات در ذات خود ساختارشکن و جریان گریز است و هر شیوه ی ادبی که خلاف این حرکت کند،خود به خود از قلمرویی که در آن ادعای حضور دارد خارج شده است. همه چیز برای ادبیات علی السویه است. ادبیات می تواند شامل هر موضوع خوب و بدی بشود.ادبیات می تواند مردمی یا ضد مردمی باشد چون در پی ارزش گذاری نیست. اما در بادی امر چون حیات ادبی بسته به آزادی بی مرز در شیوه و موضوع بیان است هرگز به ضد خود بدل نشده و در تقابل با امر انسانی قرار نمی گیرد.»