باز هم سفر...

ممنون از دوستانی که ایمیل زدند و سراغ مرا گرفتند.

مختصر و تلگرافی اینکه در سفرم، احتمالا ماندگار شوم، در گوشه ای دنج از این دنیا غریب افتاده ام

چمدان در دست از جایی به جای دیگر رفته ام

برای کتابهایی که دوست داشتم با خود بیاورم و نیاورده ام مدام افسوس می خورم...

شاید جایم که مشخص شود تعدادی از آنها بدستم برسد

راستی آنجا در فضای ادبیات ایران شاهکاری که خلق نشده؟!

در میان اخبار رسیده از بلایی که سر نشر چشمه آوردند دلم گرفت

.....

همین روزها شاید نوشتن را از سر بگیرم


خدا سایه رفقا را از سر ما کم نکند!

آسیب شناسی نقد ادبی امروز ایران (2)

پیش از نوشتن بخش اول بگویم، این یادداشت های من نظم و ترتیب خاصی ندارد، احتمال دارد هربار به گوشه‎ای خاص از این نوع مسائل اشاره کنم که با قسمت قبل ارتباط مستقیم نداشته باشد، اما کلیت این یادداشت‎ها در کنار هم شاید چیزهای جالبی را برای شما داشته باشد.

یکی به من گفت چرا به فیس بوک نمی‎آیی، وبلاگ دیگر قدیمی شده. فیس بوک برای خوددنیایی‎ست. برایش جواب دادم، انصافا برای خود دنیایی‎ست و دورادور از چگونگی آن اطلاع دارم. اما با احترام به همه آنها که به فیس بوک علاقه دارند، باید بگویم که علاقه‎ای ندارم وقتم را از نوع فیس‎بوکی تلف کنم. مخصوصا اینکه عایدی چندانی هم ندارد که آدم پای مطالب و عکس های این و آن، مدام آیکون می‎پسندم را کلیک کند.

اما از همه این‎ها گذشته به فیس بوک اشاره کردم تا به این نکته برسم که در فیس بوک، الزاما آن مطلب و تصویری که جالب باشد، از بیشترین آمار پسندیده شدن برخوردار نمی‎شود، بلکه این تعداد دوستان و داشتن رابطه با آنهاست که این آمار را بالا می‎برد. این مسئله را هر کسی که با عوالم فیس بوکی سروکار داشته باشد قطعا می داند. البته فیس بوک کلا فضاییست که براساس این رفاقت‎ها شکل گرفته ایرادی هم ندارد. ایراد زمانی ست که چنین روابطی در فضایی دیگر و با الزامات دیگر شکل بگیرد.

مثلا در فضای ادبیات داستانی ما  به خصوص در میان نسل جدید نیز کم و بیش چنین اوضاع و احوالی حاکم است. حکم قطعی نمی‎دهم اما هرکسی منصفانه نگاه کند و بی‎طرفانه نظر بدهد این را تایید می‎کند که تعداد نقدها، مثبت و منفی بودن آنها و همچنین لانسه آثار منتشر شده، پوشش خبری، نوشته‎های وبلاگی و لینک و از اینجور چیزها خیلی بستگی به این دارد که طرف در دایره رفقا باشد یا نه.

ادامه نوشته

آسیب شناسی نقد ادبی امروز ایران (مقدمه): 1

این پست در مجموع مقدمه‎ایست برای پست بعدی که قصد دارم درباره اوضاع و احوال نقد در فضای ادبیات ایران بنویسم. چند یادداشت پی در پی که اگر بخت یار بود، وقت و حوصله هم بود، و ظرفیت شنیده شدن آنها هم بود شاید ادامه پیدا کند. به عنوان کسی که در این سالها به طور مرتب ادبیات داستانی و نقد های نوشته شده درباره آن را خوانده‎ام از سر دلسوزی می‎نوسیم. چون بارها خواندن نقد‎ها و نظرهای جهت‎دار (مغرضانه یا دوستانه) باعث به وجود آمدن پیش‎داوریهایی در من شده که مرا به بیراهه برده. بنابراین می‎خواهم با بازتاب چنین مسائلی تلنگری بزنم تا آنها که دستی در کار دارند، فکری و چاره‎ای برای آن کنند. 

ادامه نوشته

حرفه ای گری ستایش آمیز در داستان نویسی

اینجا باران صدا ندارد، چند هفته ای ست که منتشر شده و سه گانه فراموشی کامران محمدی به سرانجام رسیده. کتاب را تورقی کردم همانند دو کتاب قبلی اثر شسته رفته ای به نظر می رسید و چه بسا شسته رفته تر از آنها.

از این مسئله که بگذریم نکته مهم در داستان نویسی کامران محمدی رویکرد حرفه ای اوست؛ آن هم در زمانی که اغلب نویسندگان به داستان نویسی به شکل تفننی و غیرحرفه ای می پردازند.

ادبیات امروز نیاز به پرچمدار ندارد!

یکی از خوانندگان گذری وبلاگ که خودش را رهگذر نامیده، برای پست قبلی من که ده روزی از آن می‎گذرد، کامنتی گذاشته به شرح زیر:

«عزيز دلم منتقد يك نقدي و نويسنده يك كتابي نازنين

واقعا كتابي كه چنين عنوان مزخرفي دارد: از پائولو كوئيلو متنفرم! با آن خلاصه داستان مبتذل مردود و منقضي قابل خواندن است كه اينقدر يقه مي دراني برايش؟

يعني به جايي رسيده ايم كه امثال اميدي سرور پرچمدار ادبيات داستاني نويني هستند كه ماترك گلشيري و براهني و چوبك و هدايت است.

متأسفم مدتهاست تلاش مي كنيد امثال اين نويسنده و كساني چون حسين سنائي و كامران محمدي و فريبا وفي و .. . را در قالب جلودار كاروان داستان قالبمان كنيد اما خود مي دانيد و خدايتان كه آخرين داستان نويس به درد بخور اين ديار عجالتا جعفر مدرس صادقي است و با كمي اغماض در دوره اي پسين تر مصطفي مستور و ديگر هيچ و ديگر همه چيز هياهويي است براي هيچ تا روزي كه ديگري بجنبد از خواب .

شايد او تو باشي نازنين اگر كه خودباخته روايتهاي پوچ نباشي.»

مدتی‎ست بی دل و دماغ، خسته از وقت تلف کردن های وبلاگی، خانه مانده‎ام، عجالتا حوصله دیدن دوستان نزدیک راهم ندارم، به روز کردن وبلاگ هم که جای خود دارد. اما این کامنت من بی حوصله را تحریک کرد که اشاره‎ای بکنم به آنچه رهگذر عزیز مطرح کرده؛ با احترام به نظر ایشان که من صد درصد با آن مخالفم.

ادامه نوشته

نویسنده یک کتابی و منتقد یک نقدی!

دوستی ایمیل زده بود درباره فلان کتاب هم بنویس. متاسفانه من منتقد حرفه ای نیستم شاید هم خوشبختانه، درباره کتابی هم که نوشته ام فعلا تنها نقد من بوده دلیلش اینکه از کتاب خیلی خوشم آمد و فکر کردم حرف برای نوشتن درباره آن زیاد دارم.

خدا کند مثل بعضی نویسنده ها که یک کتابی باقی می مانند، من هم یک نقدی باقی نمانم!

طعم خوش رمان!؛ نگاهی به رمان «از پائولو کوئلیو متنفرم!» اثر حمید رضا امیدی سرور

رضا رحیمی صحاف

نوشته زیر برآیند دو نقدی‎ست که درباره رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم!» نوشتم،  این  نوشته که برای کتاب ادبیات ماه تنظیم شد و در واقع فشرده دو نقد قبلی‎ست به اضافه دریافت‎های من در خوانش‎های بعدی این رمان، که گذشته از اینکه معتقدم مهمترین رمان یکی دو ساله اخیر است،  بلکه لذت ناب خواندن یک رمان سرگرم‎کننده را بعد از مدتها به من چشاند. در این فرصت همرمان با برگزاری نمایشگاه کتاب با انتشار این نقد که در شماره شصتم کتاب ادبیات ماه چاپ شده، باز هم تاکید می‎کنم خواندن این رمان را از دست ندهید. به خصوص این که سکوت معناداری را از سوی برخی منتقدان جناحی (!) درباره آن شاهدیم و همین نکته صرورت خواندن آن را دو چندان می‎کند.


ادامه نوشته

پیشنهاد های نمایشگاهی (3): نشر نیلوفر

هرکسی که پایش به نمایشگاه می‎رسد، بعد از رفتن به غرفه آموت و خریدن باغ اناری (محمد شریفی) و از پائولو کوئلیو متنفرم (حمید رضا امیدی سرور)؛ بهتر است سری به نشر نیلوفر بزند. این ناشر اگرچه در حوزه ادبیات داستانی ایران آثار قابل توجهی منتشر کرده (مثلا انتشار آثار هوشنگ گلشیری) اما بیش از هر چیز به خاطر آثار ترجمه‎ای خود (به ویژه از زبان فرانسه) درخور اعتناست.. مجموعه آثاری از مارگریت دوراس، آثاری از ژان پل سارتر و آلبر کامو و همچنین وداع با اسلحه ارنست همینگوی با ترجمه نجف دریابندری از جمله آثاری‎ست که می‎توانید به خریدن آنها فکر کنید. البته نشر نیلوفر ترجمه کلی آثار درخشان دیگر را هم به فارسی منتشر کرده که باعث می‎شود دست خالی از غرفه این ناشر نرفت.

راستی خداحافظ گری کوپر نوشته رومن گری باترجمه سروش حبیبی را فراموش نکنید!  


پیشنهادهای نمایشگاهی(2): نشر آموت - سالن 1، ردیف 2، غرفه 25  

از «باغ اناری» اثر محمد شریفی و «از پائولو کوئلیو متنفرم!» اثر حمیدرضا امیدی سرور، غافل نشوید!

در نمایشگاه کتاب امسال رفتن به غرفه نشر آموت را فراموش نکنید. در این غرفه علاوه براینکه میتوانید نویسنده و ناشر پر تلاش و موفق سالهای اخیر «یوسف علیخانی» را ببینید؛ می‎توانید یکی از بهترین مجموعه داستانهای سالهای پس ازانقلاب «باغ اناری» اثر محمد شریفی و یکی از مهمترین رمانهای منتشر شده در چند سال گذشته «از پائولو کوئلیو متنفرم!» اثر حمیدرضا امیدی سرور را بخرید. خریدن این دو کتاب را در نمایشگاه امسال جدی بگیرید؛ اگر خوشتان آمد پای من و اگر خوشتان نیامد پای نویسندگانشان!

علاوه بر این دو کتاب مهم، در غرفه آموت می‎توانید سه‎‎گانه یوسف علیخانی، ایراندخت بهنام ناصح که از کتابهای خوب این سالها بوده اند پیدا کنید. البته اولویت با همان دو کتابی است که اول نام بردم. نشر آموت امسال با عناوین تازه‎ای هم به نمایشگاه آمده، مثل نامحرم نوشته یاسر نوروزی یا شوهر عزیز من نوشته فریبا کلهر.

پیشنهاد های نمایشگاهی (1): نشرچشمه را تنها نگذارید

در نمایشگاه کتاب امسال این غرفه ها را از دست ندهید:

تجمع ناشران محتلف در نمایشگاه کتاب و خیل کتابهای منتشر شده، همیشه بازدید کنندگان را با دو مشکل اساسی روبه‎رو می‎کند. اول کمبود وقت؛ چون اگر بخواهید درست و حسابی از غرفه ها بازدید کنید یک روزه شدنی‎ نیست مخصوصا اینکه رفته رفته بار دست آدم سنگین شده و از ساعت چهارم پنجم دیگر انرزس زیادی برای ادامه دادن نمی‎ماند و دیگر اینکه در میان انبوه کتابهای منتشر شده آدم سر در گم می‎شود که چه کتابهایی را باید بخرد. در ادامه من چند پیشنهاد جدی دارم برای اینکه علاقمندان ادبیات داستانی بدانند که به کجاها باید بروند و چه کتابهایی را نباید از دست بدهند.

اولین پیشنهاد من مربوظ می‎شود به قبل از ورود به نمایشگاه و کاری که هر علاقمند ادبیات داستانی واجب است امسال انجام بدهد. ماجرای خذف نشر چشمه را احتمالا همه شنیدهاید؛ ظاهرا امسال نشر چشمه در محل این کتابفروشی درخیابان کریم‎خان تهران نمایشگاهی ترتیب داده و کتابهای خودش را با همان تخفیف نمایشگاهی عرضه می‎کند. به‎ نظر من بهتر است پیش ازرفتن به نمایشگاه به پاس حمایت نشر چشمه از ادبیات داستانی؛ سری به این کتابفروشی بزنید. این پیشنهاد جدی جدی ست

فعلا اولین پیشنهاد مرا داشته باشد تا در پست بعدی لیستی از غرفه‎ها و آثار بدرد بخور نمایشگاه را ارائه کنم.

چشمه نمایشگاه خشک شد!

نشر چشمه نمی‎تواند در نمایشگاه امسال حضور داشته باشد؛ بهمن دری می‎گوید این به خاطر تخلفات نشر چشمه و پرونده ظاهرا قضایی این نشر است؛ پرونده‎ای که نشر چشمه از آن اظهار بی‎اطلاعی می‎کند! بهمن دری هم وارد جزئیات نمی‎شود...و نشر چشمه هم نمی‎داند درباره چه چیزی باید توضیح دهد چون ظاهرا آنگونه که باید تفهیم اتهام نشده!

خب چه اتهامی بالاتر از این هست که آدم در میان این همه شغل نان آب دار بیاید همه را ول کند و با رویکردی حرفه‎ای به نشر ادبیات نسل جوان بپردازد و یا آثار دگراندیشان نسل‎های قبل‎تر... تخلف نشر چشمه با این حساب کاملا روشن است و از این به بعد یا نباید کتاب چاپ کند و یا به عبارت درست تر نباید از این کتابها چاپ کند.

ادامه نوشته

آرامش در غیاب من!

دیروز فرصتی پیش آمد و در فضای مجازی چرخی زدم، مفصل. برای اینکه ببینم در این مدت یک ماهه‎ی غیبت من اتفاقی افتاده یا نه؛ همه چیز سر جایش بود؛ ظاهرا. در این هفت هشت روزه که برگشته‎ام بیشتر وقتم را به خواندن و تورق کتابهای تازه منتشر شده در این روزها گذراندم. کتاب‎فروشی هست که پدرش قدیم در صحافی پدربزرگ من کار می‎کرد و حالا رفت و آمدی داریم. هر از چندی کتابهای مطرحی که منتشر می‎شود (خودش هم سری در کتاب دارد) برایم کنار می‎گذارد و می‎فرستد در خانه و در این یک ماه هم کلی کتاب فرستاده که مادرم همه‎ را ستونی روی‎هم گذاشته بود روی میزم.

از سفر که برگشتم اولین چیزی که موقع ورود توجهم را جلب کرد همین کتابها بود. نگاهی به آنها کردم، چندتایی را آخرین بار که آمده بودم تهران خودم خریده بودم؛ کنار گذاشتم که به او برگردانم.

قرار من با خودم این است از مجموعه داستانها دو داستان و از رمانها 20 صفحه اولش را می‎خوانم، اگر مرا نگرفت از اولویت خارج می‎شود؛ چارهای هم نیست؛ کتاب زیاد است وقت کم. در میان کتابهای تازه تا اینجا که چیز قابلی ندیدم.

اشاره‎ای هم به اسم آنها نمی کنم. چرا باید در باره کتابی که مرا نگرفته (به هر دلیل) چیزی بنویسم؛ مگر اینکه ضرورتی باشد.

در طول این مدت ایمیل های جواب نداده زیادی داشتم. از آنهایی که لطف کرده بودند و ایمیل زده بودند و بی جواب مانده بود عذر می خواهم همین‎طور از آنها که در وبلاگم پیام شخصی گذاشته بودند. به تدریج به آنها جواب می دهم.

سعی می کنم به عوض این مدت غیبت، وبلاگم را زود به زود به روز کنم و در مورد اتفاقات جالبی که در این سفر با انها روبه رو شدم نیز بنویسم.

راستی من یادداشتی برای مجله ای به نام هاتف در رشت نوشته بودم؛ برای ویژه نامه بهار . کسی خبر دارد که منتشر شده یا نه؟

 

نقد من بر از پائولو کوئلیو متنفرم در کتاب ماه ادبیات

این نقد در بر گیرنده برآیند نظرات من درباره این رمان در طول سه ماه گذشته است. رمانی که تاکید می کنم مهمترین رمان ایرانی نسل جوان در یکی دوسال اخیر است (توجه کنید مهمترین الزاما به معنای بهترین نیست!) رمانی که باید آن را خواند و بیش از یک بارهم، رمانی که در آن قصه هست اما اهمیت مرکزی ندارد؛ رمانی که به دلیل خلق موقعیت های ناب درونی و دست گذاشتن روی نکاتی که تابه حال کمتر دیده شده قابل ستایش است.

نمایشگاه کتاب نزدیک است توصیه می کنم این کتاب را بخرید و بخوانید، اگر خوشتان نیامد فحشش را البته به خود نویسنده بدهید واگر دوست داشتید درودی برای من که آن را به شما معرفی کرده ام بفرستید! اما تضمین می کنم که ارزش خواندن دارد البته اگر ظاهر بین نباشید...

این هم خبر انتشار کتاب ماه ادبیات (متن کامل نقدم را خودم اینجا منتشر می کنم):


ادامه نوشته

دلم هوای کوچه پس کوچه های ولایت خودمان را کرده!

بالاخره دیروز برگشتم، وسوسه شده بودم بمانم وقتی فاصله ها را آدم می بیند، چنین وسوسه هایی چندان و عجیب و غریب نیست... اما فعلا برگشتم تا بعد شاید روزی رفتم، برای همیشه، اما فعلا دلم هوای کوچه پس کوچه‎های ولایت خودمان را کرده بود. خب ایرانیام من، کره مریخ هم بروم باز هم نوستالژی محله زندگی ام مرا رها نمی کند. نوشتنی های بسیار هست، نمی دانم خواندن انها برای کسی لطفی دارد یا نه...

سفر...

در سفرم برای کشف جهانی تازه، به اینترنت دسترسی چندانی ندارم و نمی خواهم داشته باشم. وقتی این همه آموختنی های تازه در پیرامون من موج می زند، پرسه زدن در فضای تکراری مجازی ادبیات ایران، با همان حرف و حدیث های تکراری، با همان بغض و حسدهای معمول که نویسندگان جدید در دنیای بسیار کوچکشان به هم روا می دارند ... برایم لطفی ندارد.

فرصت زیادی تا بازگشت نیست وقتی آمدم این صفحه را اگر خواننده ای دارد، به روز خواهم کرد...

از اعتبار گلشیری برای این جایزه خرج نکنید!

«جایزه هوشنگ گلشیری» چندی پیش برگزیدگان خود را شناخت، دوباره هم-همانطور که پیشبینی می‎شد- حرف و حدیث ها و اعتراض‎هایی در این میان وجود داشت. هفته‎نامه آسمان نیز در تازه‎ترین شماره خود، پرونده‎ای جمع و جور درباره جایزه گلشیری و برگزیدگانش رفته و گفتگویی هم  با یونس تراکمه ترتیب داده  و...

اما در این نوشته کوتاه هدف من نقد چگونگی این جایزه و اشاره به کم و کیف برگزیدگان و یا بررسی  پرونده منتشر شده در هفته‎نامه آسمان نیست؛ بلکه غرض اشاره به چند نکته در حاشیه این جایزه است.

ادامه نوشته

اولین جایزه اسکار برای وطنم؛ اصغر فرهادی اسکار را به ایران آورد

خوشبختانه خبر آمد که فیلم جدایی نادر از سیمین  ساخته اصغر فرهادی جایزه اسکار را برای نخستین بار در تاریخ سینمای ایران، برای فرهنگ و هنر این سرزمین به ارمغان آورد. بی بی سی در این باره نوشت:

این نخستین بار است که فیلمی ایرانی در مراسم اسکار به جایزه‌ای دست می‌یابد.این فیلم به کارگردانی اصغر فرهادی در دو رشته بهترین فیلم زبان خارجی و بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی در هشتاد و چهارمین دوره جوایز آکادمی اسکار نامزد دریافت اینجایزه شده بود. 

آقای فرهادی در هنگام دریافت جایزه‌اش گفت: «سرزمین من فرهنگ کهن و غنی دارد که زیر غبار سنگین سیاست مخفی شده است. جایزه‌ام را به مردمم تقدیم می‌کنم. مردمی که مخالف خشونت هستند و با تمدن‌ها و فرهنگ‌های دیگر سر سازگاری دارند.»

حالا قیافهی برخیها که از حسادت اینکه اصغر فرهادی به عنوان چهره‎ای جریانساز و ماندگار در تاریخ سینمای ایران ثبت شود، خواب و خوراک نداشتند دیدن دارد.

ادامه نوشته

مرا از این شوریدگی و دیوانگی رهایی نیست

دیروز جلسه‎ی نقدی برای کتاب از پائولو کوئلیو متنفرم برگزار شد...

یادم هست وقتی من دومین یادداشتم را درباره رمان از پائولو کوئلیو متنفرم نوشتم، یک نفر به من ایمیل زد که فلانی چرا از این رمان دفاع می‎کنی؟ جوری نوشته بود که انگار که رابطه‎ی خاصی در این میان است و مثلا او کشف کرده است و طبق معمول هم از آن ایمیلهای بی‎نام و نشان بود...

فکر می‎کنم چرایی این نکته را من در یادداشت دومم نوشته بودم، و اینجا مجبورم دوباره تکرار کنم به اضافه دلایل دیگری که من در این روزها برای درستی کارم پیدا کرده‎ام؛ بنابراین به خودم می گویم بگذار دیگران هرچه می‎خواهند بگویند، چون در نهایت من باز کاری که خودم فکر می‎کنم درست است، انجام می‎دهم. چون این ماجرا تا آنجا که به خود من مربوط است، دلایل درون متنی دارد ولی متاسفانه این روزها آنقدر نوشتن نقد متکی بر مسائل برون متنی بوده که تا کسی از رمانی تعریف کند، فکر می‎کنند حتما بده بستانی با طرف دارد و اگر هم بد بگوید فکر می‎کنند که با طرف خرده حسابی داشته که حالا اینجا می‎خواهد آن را صاف کند. به این حرفها اگر بخواهیم گوش کنیم نباید چیزی بنویسیم و اگر واقعا این طور بود من باید پنبه‎ی این کتاب را می‎زدم چون تا آنجا که یادم هست من مطلبی (با یک مضمون دیگر) نوشتم و برای سایت نویسنده این رمان فرستادم که لطف کردند و چاپ نکردند(!) و همان موقع پیش خودم تصمیم گرفتم که برای هیچ جای دیگری مطلب ننویسم و هرچه هست محدودش کنم به همین وبلاگ (مگر آنکه جایی خودش بخواهد) ... حالا این جریان مهم نیست، چون اگر این کتاب را هرکسی نوشته بود من همینقدر از آن حمایت می‎کردم، به یک دلیل مشخص و آن اینکه درواقع نه از کتاب که دارم از نگاه خودم و دریافت و سلیقه خودم دفاع می‎کنم.

ادامه نوشته

ادای دین به صادق هدایت نیاز به مناسبت ندارد

چند روز پیش (28 بهمن) مصادف بود با سالگرد تولد صادق هدایت، نویسنده‎ی محبوب نسلهای گوناگون از گذشته تا حال و بی شک در آینده. کمی دیر، به دلیل مشکلاتی که برای من پیش آمده بود، برای ادای دین به این نویسنده بزرگ مقاله زیر را درباره او می خوانیم. البته باید این را بگویم که شک نکنید ادای دین به هدایت نیاز به مناسبت ندارد!

***

صادق هدایت، نویسنده و اندیشمند ایرانی

صادق هدایت ( ٢٨ بهمن ١٢٨١ـ ١۹ فروردین ١٣٣٠ ) نویسنده، محقق و اندیشمند ایرانی، یكی از مهمترین شخصیتهای تاریخ معاصر ایران است كه بررسی و كاوش در آثار، افكار و زندگی اش، ما را در هر مرحله با ابعاد جدیدتری از پیچ و خمهای تاریخ معاصر ایران یاری می رساند. در مورد هدایت و آثارش بسیار نوشته شده است و همچنان برای كاوش در آثار او جای بسیاری نقطه نظرات و زوایای نگاه خالیست

ادامه نوشته

عجیب ولی واقعی!

در این دوره و زمانه آنقدر اتفاقات عجیب غریب افتاده که دیگر از هیچ اتفاقی هرچقدر هم که غیره منتظره باشد تعجب نمی‎کنیم. وقتی در آستانه جشنواره فیلم فجر خانه‎ی سینما تعطیل می‎شود، وقتی چند ماه مانده به نمایشگاه کتاب مهمترین ناشر در حوزه ادبیات داستانی فارسی (و تاحدی هم خارجی)، معلق می‎شود و یا وقتی دختر بچه ای در خانه و با ماهیتابه و قابلمه انرژی هسته‎ای تولید می‎کند و... این که یکی از شخصیتهای فلان کتابپ ناراضی از نقشی که در رمان داشته وبلاگ بزند و سر به شکایت بگذارد؛ هرچند که در حوزه‎ی ادبیات ما کاری بی سابقه محسوب می‎شود، اما به هرحال آنقدرها تعجب آور نیست!

ماجرا از این قرار است که سر کار خانم «سوزی جون» یکی از شخصیت های رمان «از پائولو کوئلیو متنفرم» در وبلاگ من که درباره‎ی این کتاب دو یادداشت نوشته‎ام کامنت گذاشته و خبر افتتاح وبلاگش را داده است. سوزی خانم با ادعای اینکه من مهمترین یا به عبارتی جذابترین شخصیت این رمان هستم، نه آن دو نفری که راوی و یا نویسنده  به آنها پرداخته قصد دارد که این داستان را به تدریج از نگاه خودش روایت کند و یا اینکه داستان خودش را روایت کند (این را روشن ننوشته!).

البته ادعای سرکار سوزی خانم در مورد اینکه جذاب‎ترین شخصیت رمان است، چندان هم بی‎راه نیست، چون من که این رمان را دومرتبه خوانده‎ام، او را یکی از شخصیت‎های جالب رمان و از جمله پرورش یافته‎ترین‎های آنها دیدم. دوستانی هم که به سفارش من این کتاب را خواندند کم و بیش براین عقیده بودند و جالب اینکه در یکی دو وبلاگ هم که اشاره به این کتاب شده بود، دیدم در اینباره نظرات جالبی عنوان کرده‎اند و حتی یک نفر از کسانی که کامنت گذاشته بود خودش را به این نام معرفی کرده و شوخی‎هایی هم با او کرده بودند.

سوزی جون رمان از پائولوکوئلیو متنفرم بیش از این اطلاعات نداده اما ظاهرا در آینده نزدیک قرار است اطلاعات تکمیلی و نقد خودشان از رمان را ارائه کنند. سوزی خانم علاقمندان به مباحث ادبی را به وبلاگ خودش (اینجا) دعوت کرده تا از این پس درباره ادبیات و زندگی و خیلی چیزهای دیگر به بحث و تبادل نظر بپردازند. احتمالا با توجه به ابعاد جالب این شخصیت باید خواننده نظرات جالبی هم باشیم .اینکه این وبلاگ به ابتکار چه کسی راه افتاده هنوز معلوم نیست؛ شاید نویسنده کتاب، یا کسی منسوب به او و یا یکی از علاقمندان کتاب یا طرفداران سوزی خانم (!) متولی امر باشند، باید صبر کرد و دید. اما هرچه هست این که شخصیتی از ساحت رمان به دنیای واقعی بیاید ابتکار جالبیست و درست نسخه برعکس همان فنیست که نویسنده با بردن شخصیت‎های واقعی به ساحت رمان بکار برده است.

رفقای خوب!

دیروز داشتم یکی از رمانهایی را که همین امسال منتشر شده می‎خواندم، به نکته جالبی برخوردم که مدخل خوبی برای اشاره به یک بحث مهم در ادبیات و همینطور فیلمهای ایرانیست. در فیلمهای ایرانی آنقدر که ما مشکل فیلمنامه خوب داریم، مشکل پرداخت سینمایی نداریم. به عبارت دیگر هستند فیلمسازانی که نشان داده اند که به زبان سینما تسلط دارند و می توانند فیلمهای خوش ساختی بسازند، اما به مراتب کمتر داریم فیلمنامه هایی که هم خوب نوشته شده اند و هم اینکه از مضمون تازه ای برخوردارند.این مضمون تازه واقعا مشکل فیلمها و داستانهای ایرانی ست. خیلی از آنها با نگاهی به نمونه های خارجی نوشته می شوند. چطور؟ می گویم.

ادامه نوشته

به یاد ابراهیم یونسی؛ خالق نخستین کتاب بالینی داستان نویسان جوان!

نوشتن در باره آدمهای تازه در گذشته را دوست ندارم، هم اینکه به قول معروف تا طرف مرده به یاد  او می‎افتیم و همین که بدتر از آن، احساس آن تابوت سازهای فیلمهای وسترن به آدم دست می دهد که به محض اینکه یکی در فیلم از پای می‎افتد، خیلی زود بالای سرش حاضر می‎شوند!

وقتی بالاخره بر تردیدهای خودم غلبه کردم و تصمیم گرفتم چند خطی درباره ابراهیم یونسی بنویسم اولین حسی که داشتم همین بود؛ اما با این حال حیفم آمد که اشاره‎ای به او نکنم. متاسفانه باید گفت ابراهیم یونسی داستان‎نویس بزرگی نبود، نه آنگونه که در خور قد و قواره‎ی نام مترجمی باشد که تریستام شندی و یا دفتر یادداشت روزانه‌ یک نویسنده‌ و انبوهی دیگر از داستانهای ماندگار دنیای ادبیات را ترجمه کرده، اگر سطح ترجمه هایش تا این اندازه بالا نبود شاید کارنامه داستان نویسی اش بیشتر به چشم می‎آمد.

ادامه نوشته

همینگوی هنگام نوشتن چه عادتهایی داشت؟

هر نویسنده ای موقع نوشتن عادتهایی دارد، خواندن این عادتها بعضا خیلی جالب است، اگر شما هم از این کنجکاوی‎ها دارید، مطلب زیر را بخوانید که از عادتها ارنست همینگوی موقع داستان نوشتنن می گوید.

***

ارنست همينگوي در اتاق خواب خانه‌اش در حومه شهر هاوانا در سان‌فرانسيسكو دي پائولا مي‌نويسد. او براي نوشتن، اتاق كار مخصوصي دارد كه در برج زاويه داري كه در گوشه جنوب غربي خانه واقع شده؛ اما ترجيح مي‌دهد در اتاق خوابش كار كند و تنها زماني به اتاق برج مي‌رود كه «شخصيت‌هايش» او را به آن‌جا بكشانند. اتاق خواب در طبقه همكف واقع است و به سالن اصلي خانه راه دارد. در بين اين دو قسمت هميشه نيمه باز است

ادامه نوشته

در تلاشم هم کار کنم و هم سلامت نگاهم را نگه دارم!

این روزها کمی سرم شلوغ است و فرصت به روز کردن وبلاگم را ندارم. ظاهرا خواندن  و نوشتن درباره رمان از پائولوکوئلیو متنفرم! برای من واقعا هم سبب خیر بود و به نوعی جریان ساز!  در روزی که یادداشت دوم را روی صفحه وبلاگ گذاشتم سه روز پیاپی بازدیدهایی پانصدتایی داشتم و این برای وبلاگی که فقط سه ماه است راه افتاده خیلی خوب بود.  اما از طرف دیگر یکی از روزنامه ها خواست که با ترکیب این دو مطلب یک مطلب واحد درباره این رمان بنویسم و نشریه ای دیگر هم سفارش مطلبی دیگردرباره ادبیات داستانی معاصر داده و همین طور روزنامه‎ای دیگر. راستش دوست دارم مطالبی بنویسم که به صورت رسمی منتشر بشوند. اما از سوی دیگر از هر نوع ارتباط نزدیک‎تر ابا دارم چرا که می‎ترسم آنوقت مثل بسیاری از کسانی که در شرایط فعلی می‎نویسند مطالبم و قضاوتم تحت تاثیراین روابط قرار بگیرد و دیگر نتوانم بدون ملاحظات بیرونی درباره ادبیات بنویسم. به همین خاطر سعی دارم با حفظ همین فاصله اگر شد به کارم ادامه بدهم.یعنی هم سلامت نگاه و استقلالم را حفظ کنم و هم به فعالیت بپردازم...
ادامه نوشته

توماس مان در برابر فاشیسم

می‌گویند وقتی توماس مان در دوازدهم نوامبر ۱۹۲۹ اطلاع پیدا کرد که نوبل ادبی به رمان "بودنبروک" تعلق گرفته، مأیوس و عصبانی شد. او مطمئن بود که در آن سال جایزه نوبل را دریافت می‌کند، اما امید داشت که این جایزه را به خاطر رمان "کوه جادو" به او اهداء کنند.

می‌بینیم که انسان همواره دلیلی برای رنجش خاطر و ناراحتی می‌یابد و رنجش و یأس ما را پایانی نیست. اما این را هم باید در نظر داشت که توماس مان و نویسندگانی مانند او را نمی‌توان با نویسندگان کنونی مقایسه کرد. او و هم‌نسلانش در آغاز قرن بیستم پر از غرور بودند و "روایت داستانی" هنوز عمومیت پیدا نکرده بود و در حلقه نخبگان شکل می‌گرفت. هرچند که نشانه‌هایی از اضمحلال فرهنگی دیده می‌شد و توماس مان هم در مجموعه آثارش همین موضوع را دستمایه قرار داده است.

ادامه نوشته

بر بوف کور چه گذشت!

آنچه می‎خوانید روایتیست از انتشار بوف کور و فراز و فرودی که در یالهای دور و نزدیک پشت سر گذاشته، از زبان کسی که در این سالها بر زندگی و آثار هدایت دقت بسیاری داشته است.

***

رمان «بوفِ کور» پيش از سال 1315 نوشته شده است. دراين سال هدايت همراه با ش.پرتو(کارمند کنسول‌گري ايران در بمبئي که در انتشار «انيران» با هدايت و علوي هم‌کاري داشت) به هندوستان رفته بود. چون انگيز‌ة اميد‌بخشي براي زندگي و فعاليت ادبي او در ايران وجود نداشت. پرتو در خاطراتش نوشته که هدايت در کشتي نسخه خطي رمانش را به او داده تا بخواند. دوستان نزديک او نيز در همين سال و در جريان سفر او به هند از نوشته شدن «بوفِ کور» باخبر مي‌شوند از جمله مينوي، علوي، جمالزاده و پرتو.

ادامه نوشته

من ترک زبان بودم، آنقدر تو سرم زدند که فارسی نوشتم!

این روزها کتاب «قتل کسروی» نوشته ناصر پاکدامن را می‎خوانم، یکی از وستان توصیه کرد بخوانم و من آن را کتاب جالبی دیدم، کتابهای زیادی‎ست که آدم باید بخواند، چیزهای زیادی است که آدم باید بداند...!

"ترس و لرز" و "واهمه‌های بی‌نام و نشان" برای من تأثیرگذارترین بودند. آن چیزی که از جمله مرا به طرف ساعدی می‌کشید، توجه او به مسائل جامعه‌شناسی بود. در آن سال‌ها قشرهای وسیعی از جمعیت روستایی از جامعه‌ی روستایی کنده شدند و به شهرها روی آوردند و غلامحسین به این "به اصطلاح حاشیه‌نشینی" توجه می‌کرد. فضای نوشته‌های غلامحسین خواننده را به دنبال خودش می‌کشاند. نمایشنامه را که شما می‌خوانید تصویر و پویایی در روابط آدم‌ها و رویدادها وجود دارد، این دینامیسم را کمتر در نوشته‌های دیگران دیده‌ایم و این جدابیت و زندگی به آثار غلامحسین داده است.

ادامه نوشته

ادبیات وسیله نیست، هدف است!

می‎گویند بدنامی بهتر از گمنامی‎ست؛ به نظر می‎رسد مدتی‎ست برخی چنین اصلی را سرلوحه کارشان قرار داده‎اند. میانه‎ای با مرادبازی و مریدپروریها ندارم اما اوضاع و احوال چنان است که آدم حسرت روزهایی را می‎خورد که می گویند این ادبیات بزرگترانی داشت که چنین جماعتی از ترس آنها زبان در کام می‎گرفتند و یا با یک چشم غره آنها سکوت اختیار می‎کردند. روزهایی که شهر اینطور در دست بچه‎هایی مثل من نیفتاده بود!

روزگار غریبی‎ست من نوعی می‎توانم در همین وبلاگ تازه گشوده بنای دادوهوار و وصله زدن به این و آنان را راه بیندازم و ادعاهای عجیبی کنم که چنینم و چنان و دیگران فلانند و بهمان و...از آنجا که حاشیه همواره جذاب‎تر از متن است، با بالا رفتن بازدیدهای وبلاگم احساس کنم که چهرهای موثر در ادبیات امروزم.

ادامه نوشته

آیا این کتاب می‎تواند جریان‎ساز بشود؟ (نگاهی دوباره به از پائولو کوئلیو متنفرم!)

مدخل:

هیچ کتابی تا این اندازه نشان نداده که در این سالها بر ادبیات و فرهنگ ما چه گذشته است. از احتضار لاله زار می گوید خیابانی که نماد فرهنگ و هنر در این دیار است، و این بیانی کنایی ست برای روایت آنچه بر اهل فرهنگ در سرزمین ما گذشته. «از پائولوکوئلیو متنفرم!» از تلخی کام نویسندگان می گوید و از خیلی حرفهای دیگر که با طنزی سیاه و جذاب نوشته شده توصیه می کنم حتما این کتاب را بخوانید! اما نه سرسری بلکه با دقت... انوقت هیچ بعید نیست که با من هم نظر بشوید...

و اما اصل مطلب:

این روزها مشغول  خواندن دوباره رمان از «پائولو کوئلیو متنفرم!» بودم، راستش وقتی نقدی را خواندم که گفته بود مضمون این کتاب هیچ فرقی با کتابهای عامه پسند ندارد،  به این فکر افتادم آیا برداشت من از این رمان خطا بوده؟ و مضمون کتاب واقعا این طور است؟ قصد من تنها دفاع از این کتاب نیست، بلکه بیشتر از آن قصد دفاع از دیدگاهم در نقدی‎ست که درباره این کتاب نوشتم.

 من اینبار کتاب را دقیق‎تر از دفعه قبل خواندم چون دیگر می‎دانستم قصه‎ی آن چیست و حالا می‎توانستم به نکات دیگری توجه کنم. اگر بخواهیم خلاصه‎ای از قصه کتاب بنویسیم و آن را مبنای قضاوت قرار دهیم به همان نتیجه‎ای می‎رسیم که در آن نقد عنوان شده بود. اما آیا در نقد یک کتاب باید به چهارچوب کلی طرح آن اکتفا کرد، یعنی تمام آن ظرافت‎هایی را که در همان نقد هم اشاره شده بود در کتاب هست کنار بگذاریم؟ با این حساب باید قبول کنیم که جزییات در یک اثر هیچ اهمیتی ندارد!  در حالی که برخلاف این نظر من فکر می کنم کلیات بسیاری از رمانها به هم شباهت دارند و آنچه باعث تمایزآنها از هم می‎شود همین جزییات است. جزییاتی که در این رمان نه در شکل روایت و نه در نحوه موقعیت ها شباهتی به داستانهای عامهپسند نداند. این را هرکسی که یک کتاب عامه پسند خوانده باشد و این کتاب را بخواند به شکل واضحی خواهد دید. مثلا در رمانهای عامهپسند نه روایت  منطقی دارد، و نه اینکه لحنی منطبق با فصای داستان در آنها دیده می شود و مهمتر از همه اینها نه فرم فکر شده‎ای در آنها می‎توان یافت در حالی که رمان از پائولوکوئیلو متنفرم  همه‎ی اینها را دارد.

ادامه نوشته

گلشیفته فرهانی را قضاوت نکنید!

شاید این از بازی های روزگارباشد که بازیگر فیلم درباره الی...، حالا خودش در معرض سوژه ای مشابه قرار گرفته است. فیلم درباره الی اصغر فرهادی به شکلی هوشمندانه به این موضوع پرداخته بود، فیلمی که به نظر من درباره قضاوت بود، و ذات متغییر آن همان نسبی بودن و وابستگی‎اش به شرایط و در این فیلم نیز به زیبایی دیدیم که چگونه شخصیت‎های فیلم درباره آدمی که شناخت چندانی از او نداشتند و حتی است و فامیل درست او را نمی‎دانستند قضاوت می‎کردند و مدام این قضاوت در حال تغییر بود.


ادامه نوشته