در تلاشم هم کار کنم و هم سلامت نگاهم را نگه دارم!
این روزها کمی سرم شلوغ است و فرصت به روز کردن وبلاگم را ندارم. ظاهرا خواندن و نوشتن درباره رمان از پائولوکوئلیو متنفرم! برای من واقعا هم سبب خیر بود و به نوعی جریان ساز! در روزی که یادداشت دوم را روی صفحه وبلاگ گذاشتم سه روز پیاپی بازدیدهایی پانصدتایی داشتم و این برای وبلاگی که فقط سه ماه است راه افتاده خیلی خوب بود. اما از طرف دیگر یکی از روزنامه ها خواست که با ترکیب این دو مطلب یک مطلب واحد درباره این رمان بنویسم و نشریه ای دیگر هم سفارش مطلبی دیگردرباره ادبیات داستانی معاصر داده و همین طور روزنامهای دیگر. راستش دوست دارم مطالبی بنویسم که به صورت رسمی منتشر بشوند. اما از سوی دیگر از هر نوع ارتباط نزدیکتر ابا دارم چرا که میترسم آنوقت مثل بسیاری از کسانی که در شرایط فعلی مینویسند مطالبم و قضاوتم تحت تاثیراین روابط قرار بگیرد و دیگر نتوانم بدون ملاحظات بیرونی درباره ادبیات بنویسم. به همین خاطر سعی دارم با حفظ همین فاصله اگر شد به کارم ادامه بدهم.یعنی هم سلامت نگاه و استقلالم را حفظ کنم و هم به فعالیت بپردازم...
از طرف دیگر مشغول خواندن رمان بگذارید میترا بخوابد نوشته کامران محمدی هستم، فکر می کنم این کتاب بهتز ار کار قبلی این نویسنده شده.اما آن چیزی که برای من در این رمان جالب بود، یک فصل بسیار کوبنده و کم نظیر در ادبیات داستانی این سالهاست که من نمونه آن را واقعا به ندرت دیدهام. و آن هم فصلیست که شرح حمله عراقی ها به خانه خانواده ایوب و ماریا ست. این فصل اگر چه واقعا عالی در آمده و اگر همه رمان اینطور نوشته شده بود میتوانست کاری بسیار خوب در این سالها باشد، اما از طرفی انسجام ساختار رمان را مخدوش کرده. شاید این نظر کمی عجیب به نظر برشد اما بعدا که درباره رمان مفصلتر نوشتم دلیلش را خواهم گفت. تصویری که در این فصل از مرگ پدر خانواده ارائه شده یکی از آن صحنههای ماندگاریست که در گذشته دربارهاش حرف زدم. ضمنا دیدم که همین جمعه جلسه نقدی هم برای رمان بگذارید میترا بخوابد برگزار شده که در پیوندهای روزانه آن را لینک داده ام.
خوشحالم که در این چند هفته دوتا رمان خوب خواندم که هر یک از جنبهای از دیگر آثار این سالها متمایز هستند. آن هم درحالی که کار داستانی زیاد چاپ میشود کمتر کاری پیدا می کنی که چنگی به دل مبزنند. داستانهای شهری که یکنواخت شده اند و آن غیر شهریها که مثلا میخواهند فضایی تازه و متفاوت داشته باشند در سبک نوشتن تقلیذی هستند. مثلا همین چند وقت پیش مجموعه داستانی خواندم که دو داستان خوب داشت اما هردوی این داستانها به نوعی تقلید از آثار نویسندگان بزرگ ادبیات داستانی معاصر بودند.. درباره این کتاب هم البته مفصلتر مینویسم، به همین خاطر الان اسم نمیآورم. چون می خواهم در یک مقایسه مستدل و با کنارهم قرار دادن نمونه ها این مطلب را نشان بدهم. و اگر الان اسم ببرم امکان دارد به من بگویند چرا بدون سند حرفی زده ای!
دراول این نوشته گفتم با وجود لطفی که برخی از دوستان مطبوعاتی و منتقد و نویسنده به من داشتند ترجیح می دهم برای خفظ استقلالم فاصله ها را نگه دارم برای همین دلیل است تا اگر درباره اثری مثبت یا منفی نظر میدهم این نظر هیچ حساب کتاب دیگری جز ادبیات نداشته باشد! امیدوارم هیچ کدام شان از دست من رنجیده نشده باشند.