دیروز داشتم یکی از رمانهایی را که همین امسال منتشر شده می‎خواندم، به نکته جالبی برخوردم که مدخل خوبی برای اشاره به یک بحث مهم در ادبیات و همینطور فیلمهای ایرانیست. در فیلمهای ایرانی آنقدر که ما مشکل فیلمنامه خوب داریم، مشکل پرداخت سینمایی نداریم. به عبارت دیگر هستند فیلمسازانی که نشان داده اند که به زبان سینما تسلط دارند و می توانند فیلمهای خوش ساختی بسازند، اما به مراتب کمتر داریم فیلمنامه هایی که هم خوب نوشته شده اند و هم اینکه از مضمون تازه ای برخوردارند.این مضمون تازه واقعا مشکل فیلمها و داستانهای ایرانی ست. خیلی از آنها با نگاهی به نمونه های خارجی نوشته می شوند. چطور؟ می گویم.

اگرفرض کنیم هر قصه یک ایده مرکزی دارد که کلیت اثر با بسط و گسترش آن شکل می‎گیرد، پیدا کردن این ایده مرکزی ناب که تازه و جذاب باشد خیلی سخت است و فیلمها و داستانهای ما هم از این منظر خیلی ضعف دارند.برخی هم این ایده‎ها را از فیلمها یا کتابهای خارجی برداشته و عوض می‎کنند و کار خودشان را ارائه می کنند.

چند روز پیش داشتم یکی از رمانهای منتشر شده در امسال را می خواندم، رمانی که درباره‎اش نقد مثبت زیاد نوشتهاند، به نظرم بیشتر از آن حدی که باید در موردش غلو شده، البته در میان این همه کتاب ضعیف که منتشر می شود کار مقبول‎تری‎ست، اما واقعا وقتی این همه مطلب در مورد یک کتاب متوسط منتشر می‎شود نباید از عنصر پشتیبانی رفقا غافل شد ببخشید ...از موضوع اصلی دور شدم اما حیفم آمد به این نکته اشاره نکنم که این حمایت کردن رفقا کاری‎ست که این روزها در ادبیات ایران خیلی هم رواج دارد...  و واقعا به خاطر همین است که ترجیح می دهم با هیچ کس ارتباط نگیرم و قاطی این مسائل نشوم تا برای نظر دادن درباره هیچ کتابی رودربایستی نکنم. و مجبور شوم چیزهایی بنویسم که بلانسبت مخاطب بگوید، ما را نفهم فرض کرده ای یا خودت را به نفهمی زدهای! این مساله ای ست که خود من وقتی مطالب برخی را می خوانم حس می کنم....مخصوصا وقتی می‎بینم کسانی که در وب‎سایت‎های شان مدام مشغول نان قرض دادن به هستند، ژست استقلال نظر می‎گیرند و نقد مثبت و تعریف و تمجیدهای الکی می‎نویسند و پای ارزش آثار هم می‎ایستند که این آن ادبیاتی بود که دنبالش بودیم... و فکر نمی کنند که هرچقدر هم  اثری را با این جور لانسه کردن ها باد کنند، ده سال بعد که این سروصداها خوابید خواننده‎ای که کتاب را بدست می‎گیرد (البته اگر این کتابها ده سال عمر کنند) به ریش همه‎شان خواهد خندید!

بگذریم داشتم درباره آن کتاب می‎گفتم (اسم نمیبرم سوءتفاهم نشود) اما در این رمان ایده محوری شباهت عجیبی داشت به فیلم بعد از ظهر نحس اثر سیدنی لومت، البته منظورم از ایده مرکزی آن نقطه و مرکز ثقلی‎ست که اجزاء و عناصر دیگر روی آن سوار می شوند و روایت را با محتویات درونی آن می‎سازند. این شباهت در ایده مرکزی به گونه‎ای‎ست که کافی‎ست من ایده مرکزی قصه فیلم بعد از ظهر نحس را تعریف کنم تا آنهایی که احتمالا این کتاب را خوانده اند، بفهمند منظورم کدام کتاب است!

البته نمی‎خواهم بگویم  این کار تعمدا انجام شده، جزییات و فضای داستان با فیلم تفاوت‎های زیاد و دوری دارد؛ و این شباهت برای من بهانه مطرح شدن نکته ای بود که نباید آن را فراموش کرد. این روزها خیلی‎ها به خصوص در سینما (و گاهی هم در ادبیات) می‎آیند ایده مرکزی و جالب یک اثر خارجی را برداشته و آن را به فضای دلخواه خود می‎برند و نسخه‎ی ایرانی اش را به بازار می‎فرستند!