دیروز جلسه‎ی نقدی برای کتاب از پائولو کوئلیو متنفرم برگزار شد...

یادم هست وقتی من دومین یادداشتم را درباره رمان از پائولو کوئلیو متنفرم نوشتم، یک نفر به من ایمیل زد که فلانی چرا از این رمان دفاع می‎کنی؟ جوری نوشته بود که انگار که رابطه‎ی خاصی در این میان است و مثلا او کشف کرده است و طبق معمول هم از آن ایمیلهای بی‎نام و نشان بود...

فکر می‎کنم چرایی این نکته را من در یادداشت دومم نوشته بودم، و اینجا مجبورم دوباره تکرار کنم به اضافه دلایل دیگری که من در این روزها برای درستی کارم پیدا کرده‎ام؛ بنابراین به خودم می گویم بگذار دیگران هرچه می‎خواهند بگویند، چون در نهایت من باز کاری که خودم فکر می‎کنم درست است، انجام می‎دهم. چون این ماجرا تا آنجا که به خود من مربوط است، دلایل برون متنی دارد ولی متاسفانه این روزها آنقدر نوشتن نقد متکی بر مسائل برون متنی بوده که تا کسی از رمانی تعریف کند، فکر می‎کنند حتما بده بستانی با طرف دارد و اگر هم بد بگوید فکر می‎کنند که با طرف خرده حسابی داشته که حالا اینجا می‎خواهد آن را صاف کند. به این حرفها اگر بخواهیم گوش کنیم نباید چیزی بنویسیم و اگر واقعا این طور بود من باید پنبه‎ی این کتاب را می‎زدم چون تا آنجا که یادم هست من مطلبی (با یک مضمون دیگر) نوشتم و برای سایت نویسنده این رمان فرستادم که لطف کردند و چاپ نکردند(!) و همان موقع پیش خودم تصمیم گرفتم که برای هیچ جای دیگری مطلب ننویسم و هرچه هست محدودش کنم به همین وبلاگ (مگر آنکه جایی خودش بخواهد) ... حالا این جریان مهم نیست، چون اگر این کتاب را هرکسی نوشته بود من همینقدر از آن حمایت می‎کردم، به یک دلیل مشخص و آن اینکه درواقع نه از کتاب که دارم از نگاه خودم و دریافت و سلیقه خودم دفاع می‎کنم.

راستش به نظر من هر کتابی خوب یا بد زمانی تبدیل به یک اثر می‎شود که یک بنده خدایی بردارد و آن را بخواند، در غیر این صورت هیچ فرقی با یک دفتر سفید ندارد. اگر بخواهم دقیق‎تر بگویم، اینطور است که یک کتاب تا زمانی که خوانده نشده هیچ فرقی با یک دفتری سفید که می‎تواند گوشه‎ی کتابخانه باشد ندارد، و تا آن نقشی که می‎تواند بازی کند، بازی نکرده هویت خودش را پیدا نمی کند، و این عمل خوانش رمان است که به آن هویت می‎دهد و این هویت نیز در بده بستان با مخاطب شکل می گیرد و از دل این تعامل است که این هویت بدست می‎آید، هویتی که وابسته با قرائت خواننده از متن است. بنابراین می توان گفت که به تعداد مخاطبان یک کتاب قرائت از آن وجود دارد، این قرائت ها گاه می‎تواند به هم نزدیک باشد و گاه هم بسیار دور، اما بشخصه من آن اثری را موفق تر ارزیابی می‎کنم که به قرائت‎های مختلف و حتی متناقضی بیانجامد، و هرچه این قرائت‎ها از هم دیگر دورتر باشد، بهتر. چراکه نشان می‎دهد آنقدر صداهای متنوعی در آن هست که به این قضاوت‎های متفاوت و حتی متناقض می‎انجامد. یکی مثل من از آن خیلی خوشش می‎آید و یکی هم خیلی بدش می‎آید، کس دیگری امکان دارد دکمتر خوشش بیاید یا بدش بیاید.

اینکه چنین تعامل‎هایی به نتایج گوناگون می‎انجامد یکی از ویژگی‎های متنهای پیشرو و نوآور است چون امکان دارد یکی بیاید با قواعد تثبیت شده موجود به نقد آن بپردازد و نتیجه بگیرد که عجب اثر مزخرفی‎ست به همین خاطر هم هست که معمولا تجربه‎های جدید و متفاوت بیشتر فحش می‎خورند، از قدیم هم اینطور بوده و این یکی از دلایلی‎ست که باید از چنین اثرهایی حمایت کرد، چون طرف می‎تواند راه عافیت طلبانه ای را در پیش بگیرد و بهبه‎چهچه بیشتری هم نصیبش شود!

معمولا همین متن‎های پیشرو و نوجویانه است که به من صحاف اجازه می دهد که از خلال آن حرف خودم را بزنم؛ و حالا چون حرف خودم را می‎زنم و پای آن هم می‎ایستم انگار که از آن متن (یا آن نویسنده) حمایت کردهام. چه ایرادی دارد، وقتی یک بنده خدایی ریسک می‎کند تا تجربه‎ای بکند، که امکان دارد موفق باشد یا ناموفق؛ بازهم قابل توجه است چون در این مدت آنقدر متنهای خوب یا متوسط عافیت‎طلبانه خوانده‎ایم که واقعا دارد تکراری میشود... بگذار یک نفر هم این وسط یک دیوانگی کند، اصلا می‎تواند این دیوانگی مثل فیلمهای «اد وود» خیلی هم بد ساخت باشد (که من درباره رمان مورد بحث چنین عقیده‎ای ندارم) اما چون دیوانگی می‎کند، قواعد را به هیچ می گیرد، بازی در می‎آورد، من خواننده را سر کار می‎گذارد و هزار جور بازی سر من در می‎آورد من آن را دوست دارم و به همین خاطر عقیده دارم که کار متفاوتیست. اینبار می‎خواهم از این منظر به رمان از پائولو کوئیلو متنفرم بپردازم. یک نفر در وبلاگش در معرفی این کتاب نوشته:

حامد داراب: درست بخواهید، واقعا نمی دانم چگونه باید معرفی اش نمود، یعنی از کجای این اثر می توان شروع کرد، و آن را برای یک نفر که از تو می پرسد: «مشغول خواندن چه کتابی هستید؟» شرح داد، العان هم اصولا همان حس و حال را دارم، یعنی فقط می توانم بگویم که این یک رمان چهار صد صفحه ای است، مملو از شوریدگی، که فقط باید پیشنهاد دهم که آن را مطالعه کنی. «رمان چهارصد صفحه ای در روزگاری که نویسندگان همروزگار من یا ذهنشان خشکیده یا قلمشان، یا افسردگیِ ادواری گرفته اند و یا کنج اتاق های خانه ی شان را ترجیح داده اند و می توان حدس زد که هر چه می نویسند نیمه کاره یا خراب و ناقص از کار در می آید، باید تحسین برانگیز باشد» من هم توی دلم می گویم تحسین برانگیز است، چراکه نمی خواهم یک ذهنیت پیش از مطالعه را رقم بزنم، چون واقعا دوست دارم بدانم وقتی مشغول خواندن این رمان هستی، درباره اش چه فکر می کنی؟ اما اگر اصرارِ انبوه داشته باشی که «حداقل یک سطر کوتاه درباره اش بگویید» باید بگویم، با همه ی چیزهایی که توی دهه ی هشتاد، خواندی فرق دارد. یک جورهایی خودش است، در عین حالی که فکر می کنی خودت هم هستی، انگار نمی خواهد ژست بگیرد، به خاطر همین حسی داری که انگار، فضایش با تو صادق است و صمیمی، درست مثل طرح روی جلدش، «بستگی دارد نیمه ی خالی لیوان را ببینید یا نیمه ی پر آن را» اما من اصلا دوست ندارم لیوان را ببینم، چیز های زیاد دیگری روی میز است که نظرم را جلب

که من از دیدن نوشته او خوشم آمد چون فکر می کنم او هم کلید درک این اثر پر از دیوانگی، پر از شور، پراز حماقت (باعرض معذرت از نویسنده!)، پر از نوستالژی، پر از هیچ و پر از همه چیز را دریافته است و خواندن این دیوانگی ها چقدر لذت دارد. مثل آن لذتی که مثلا می‎توان از دیدن فیلم دیوانه کننده  «سگ اندلسی»  بوئوئل دید، البته آنجا ما با یک فیلم سورئالیستی طرفیم و اینجا با یک اثری که آشکارا در تلاش است خودش را از هر قید و بندی برهاند.

باید اعتراف کنم در این مدت این کتاب لعنتی! کتاب بالینی من بوده، با لذت برای سومین بارهم آن را خواندم! (و چقدر آدم کج سلیقه‎ای هستم!) اینبار آن را بهتر و یا شاید هم بدتر از گذشته یافتم و در همه حال  تاثیر گذار، بخش‎های گم شده‎ای از خودم را در آن دیدیم و بی‎تعارف بگویم  دوست داشتم این کتاب را کسی مثل حمید رضا امیدی سرور ننوشته بود چون از آن لحن خشک و عصا قورت داده نقدها و حتی سایتش (که هیچ نسبتی با این کتابش ندارد) خیلی خوشم نمی‎آید (این حق را که دارم؟) یعنی باور نمی‎کنم کسی که می‎تواند این بازی را در رمانش در بیارد، چرا نمی‎تواند موقع نوشتن درباره ادبیات همین کار را بکند؟ یعنی همینفدر پیشرو و نوگرایانه و رها درباره ادبیات بنویسد... راستی این کتاب را همین آدم نوشته؟ اینجاست که کنجکاو می‎شوم این آدم را از نزدیک بشناسم، هرچند که اکراه هم دارم، چون میترسم جوری باشد که اصلا از او خوشم نیاید و این به رابطه من با رمان لطمه بزند. می‎بینید اینجا هم تکلیف روشن نیست؟ و این درست حکایت رمان او نیز هست.

درباره نوشتن یا ننوشتن درباره کتاب در تردید بودم که متن این جلسه نقد کتاب را در خبرگزاری مهر دیدم. راستش دوست داشتم در این جلسه شرکت کنم، اما گرفتاری‎هایی دارم و دوری راه مانع از آن شد، ولی حتما در جلسه‎ای که نشر آموت برای کتابهایش برگزار می‎کند و برای این کتاب ‎هم برگزار خواهد کرد، شرکت میکنم اما نه به‎عنوان منتقد، بلکه به عنوان یکی از علاقمندان این کتاب که به نظرم خیلی‎ها را موقع خواندن کلافه کرده، سرکار گذاشته و عصبی کرده و همه اینها هم از قوتهایش است چون اگر خنثی باشد کتاب بی‎خود و بی خاصیتی می‎شود. اصلا به همین سکوت در مورد کتاب توجه کنید. برخلاف نظر بسیاری من فکر می‎کنم همین سکوت است که نشانه رفیق‎بازی‎ست یا آن رقابتی که پشت ژست‎های دوستانه قایمش می کنند!

کتابی هست به اسم از پائولو کوئلیو متفرم! کتابیست که به گونه‎ای نوشته شده که ظاهرا برای خودش ادعایی دارد و به نظر من کتاب متفاوت و سنت شکنی‎ست و به نظر یک عده هم لابد کتاب بی‎ارزشیست یا  متوسط و هرچه... اما من که میگویم کتاب خوبی‎ست رفیق بازی با نویسنده نمی‎کنم، آن کسی که فکر می‎کند کتاب مزخرفی‎ست اما این را بر نمی دارد آشکارا بنویسد دارد رفیق‎بازی میکند! چون نمی‎خواهد رابطه اش با نویسنده و ناشر و ... شکراب شود؛ همین چیزهاست که من را از این فضای ادبی سرخورده می‎کند.

اینجاست که وقتی یک کسی مثل خانم شهلا زرلکی می آید و می گوید کتاب مزخرفیست، نظرش را میگوید و می گذارد به قضاوت خواننده‎ای که کتاب را خوانده و خودش هم موضعی دارد او را تحسین میکنم. هرچند که با نظرش از بیخ بن موافق نیستم و قصد دارم مطلب بعدی من هم در همین رابطه باشد درباره آنچه که در این جلسه مطرح شده و نقدی باشد بر آن مبنایی که خانم زرلکی برای نقد این اثر بکار برده و اصولا باعث شده به دریافت های درستی نرسد.

به این امید که چنین نقد هایی راه را برای رسیدن به یک گفتمان بی تعارف صریح اما دوستانه (نه به معنای رفاقتی که به باند بازی می انجامد) باز کند...

این مطلب را اگر گرفتاریهایم اجازه بدهد در همین روزها، قبل از سفر فرنگ مینویسم. راستی این را هم بگویم که قرار است برای مدت کوتاهی بر‎وم سفر فرنگ و اگر امکانش بود از آنجا نیز کماکان این وبلاگ را بهروز خواهم کرد و البته اوضاع و احوال را هم رصد می‎کنم. و خب برای اینکه بگویم چه آدم کج سلیقه‎ای هستم باید اضافه کنم تنها رمانی که از آن پنج نسخه با خودم خواهم برد همین رمان است! البته این کتابها را برای برخی دوستان میبرم. قیمت کتاب قدری گران است، قصد داشتم زنگ بزنم به ناشر و بگویم من پای این کتابتان زیاد زحمت کشیدهام لااقل بایک تخفیف درست و حسابی به من بدهید! بعد یاد افتاد من این زحمات را پای نظر خودم کشیده‎ام به همین خاطر ترجیح دادم بزرگ خاندان صحاف که برای سفر من در رفت و آمد به پایتخت بود آن را بخرد...وقتی هم این پنج نسخه به دست من رسید صحاف بزرگ که ظاهرا در این مدت کتاب را تورقی کرده بود، گفت قحطی کتابه؟

پرسیدم: چطور؟

گفت: این مزخرفا چیه می‎خونی؟ این بابا دیونهاس...

اما از شما چه پنهان نتوانستم به پدرم بگویم من هم از همین خل‎بازی‎ها خوشم میآید، اما اینجا می‎نویسم چون می دانم که او اهل اینترنت نیست و شاید اصلا نداند من چیزی به اسم وبلاگ دارم...

................................

اما نقد من بر مباحث مطرح شده در این جلسه را در روزهای آینده بخوانید منتظرم گزارش کامل جلسه و مباحث مطرح در آن را از زاویه های مختلف بخوانم...

راستی دوستان خبرنگاری که در آن جلسه بودند اگر فایل صوتی در اختیار دارند برای من بفرستند خیلی ممنون می شوم. چون ظاهرا این گزارش ها خیلی هم دقیق تنظیم نمی شود و اغلب گزارش یک جلسه که توسط دو خبرگزاری مختلف منتشر می شود تفاوت هایی تفکر برانگیزبا هم دارند!